چراغ هدایت مصباح الهدی

اطلاعات مذهبی

چراغ هدایت مصباح الهدی

اطلاعات مذهبی

ایة الله الکبرى

آیةُ اللَّهِ الْکُبْری‌
کبری مثل عظمی اسم تفضیل و مؤنث اکبر یعنی بزرگ‌تر و بزرگ‌ترین؛ بنابراین علی‌علیه السلام آیت و نشانه بزرگ خدا و بزرگ‌ترین آنها می‌باشد.( البته همان‌طور که در مقدّمه تأکید شد، هرچه در مورد امیر مؤمنان گفته می‌شود و به عنوان برترین فرد معرفی می‌گردد، مراد غیر از رسول خداصلی الله علیه وآله است؛ چون آن حضرت، اول شخص عالم خلقت است و هیچ مؤمن معتقدی به خود اجازه نمی‌دهد که امام علی‌علیه السلام را برتر از پیامبر خاتم‌صلی الله علیه وآله بداند.) این‌عنوان از القاب امام علی‌علیه السلام است که رسول خداصلی الله علیه وآله در مورد آن حضرت فرمود:
«أَنْتَ کَلِمَةُ اللَّهِ الْعُلْیا وَآیةُ اللَّهِ الْکُبْری وَلا یقْبَلُ اللَّهُ الإِیمانَ إِلّا بِوِلایتِکَ»؛( مشارق انوار الیقین، ص 102؛ امالی صدوق، ص 11؛ بشارة المصطفی، ص 18.)
«ای علی! تو عالی‌ترین کلمه خدا و بزرگ‌ترین نشانه خدایی، و خداوند ایمان کسی را قبول نمی‌کند؛ مگر با ولایت تو باشد».
خود امیرمؤمنان‌علیه السلام نیز فرموده:
«أَنَا الْحُجَّةُ الْعُظْمی وَالآیةُ الْکُبْری ؛( بحارالانوار، ج 39، ص 236.)
«من بزرگ‌ترین حجّت خدا و بزرگ‌ترین آیه و نشانه او هستم».
و در دعای افتتاح در شب‌های ماه مبارک رمضان می‌خوانیم: «اَللَّهُمَّ وَصَلِّ عَلی عَلِی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ... وَآیتِکَ الْکُبْری ؛( اقبال الاعمال، ص 60؛ مفاتیح الجنان، دعای افتتاح.)
«خدایا درود فرست بر امیرمؤمنان‌علیه السلام ... او که بزرگ‌ترین آیه و نشانه توست».
همچنین در نماز عید غدیر گفته می‌شود:
«اَللَّهُمَّ بَلی شَهِدْنا بِمَنِّکَ وَلُطْفِکَ بِأَنَّکَ أَنْتَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلّا أَنْتَ رَبُّنا وَمُحَمَّدٌ عَبْدُکَ وَرَسُولُکَ نَبِینا وَعَلِی أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ وَالْحُجَّةُ الْعُظْمی وَآیتُکَ الْکُبْری ؛( تهذیب طوسی، ج 3، ص 145.)
«بار الها! به منّ و کرم و لطف تو گواهی می‌دهیم که تو همان خدایی هستی که غیر از تو نیست و محمّد بنده و رسول تو، پیامبر ماست و علی، امیرمؤمنان و بزرگ‌ترین دلیل و نشانه تو است».

قالت فاطمة زهرا علیها السلام

«قالَتْ فاطِمَةُ الزَّهْراءُ(علیها السلام) لِلاَْوَّلَینِ:أَرَأَیتُکُما إِنْ حَدَّثْتُکُما عَنْ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم): تَعْرِفانِهِ وَ تَفْعَلانِ بِهِ؟ قالا نَعَمْ. فَقالَتْ: نَشَدْتُکُمَا اللّهُ أَلَمْ تَسْمَعا رَسُولَ اللّهِ یقُولُ:«رِضا فاطِمَةَ مِنْ رِضاىَ، وَ سَخَطُ فاطِمَةَ مِنْ سَخَطى، فَمَنْ أَحَبَّ فاطِمَةَ إِبْنَتى فَقَدْ أَحَبَّنى، وَ مَنْ أَرْضى فاطِمَةَ فَقَدْ أَرْضانى، وَ مَنْ أَسْخَطَ فاطِمَةَ فَقَدْ أَسْخَطَنى»؟ قالا نَعَمْ، سَمِعْناهُ مِنْ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله علیه وآله وسلم)، فَقالَتْ: فَإِنّى أُشْهِدُ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ أَنَّکُما أَسْخَطْتُمانى وَ ما أَرْضَیتُمانى وَ لَئِنْ لَقیتُ النَّبِىَّ لاََشْکُوَنَّکُما إِلَیهِ.»

آن ههنا لعلما جما (على علیه السلام

ان ههنا لعلما جما (على علیه السلام)
در مورد علم امام و پیغمبر عقاید مردم مختلف است گروهى معتقدند که علم آنان محدود بوده و در اطراف مسائل شرعیه دور میزند و جز خدا کسى از امور غیبى آگاه نمیباشد زیرا آیاتى در قرآن وجود دارد که مؤید این مطلب است من جمله خداوند فرماید:
و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو)
(1) کلیدهاى خزائن غیب نزد خدا است و جز او کسى بدانها آگاه نیست) و همچنین فرماید: (و ما کان الله لیطلعکم على الغیب) (2) و خداوند شما را بر غیب آگاه نسازد) در برابر این گروه جمعى نیز آنها را بر همه امور اعم از تکوینى و تشریعى آگاه دانند و عده‏اى هم که مانند اهل سنت بعصمت امام قائل نمى‏باشند امام را مانند دیگر پیشوایان دانسته و گویند ممکن است او چیزى را نداند در حالیکه اشخاص دیگر از آن آگاه باشند همچنانکه عمر در پاسخ زنى که او را مجاب کرده بود گفت. (کلکم افقه من عمر حتى المخدرات فى الحجال) (3) همه شما از عمر دانشمندترید حتى زنهاى پشت پرده) .
بحث در این موضوع از نظر فلسفى مربوط است بشناسائى ذهن و دانستن ارزش معرفت آدمى و اینکه علم از چه مقوله‏اى میباشد و خلاصه آنکه علم انکشاف‏واقع است و بدو قسم ذاتى و کسبى تقسیم میشود (4) .علم ذاتى مختص خداوند تعالى است و ما را بتصور حقیقت و کیفیت آن هیچگونه راهى نیست،و علم کسبى مربوط بافراد بشر است که هر کسى میتواند در اثر تعلم و فرا گرفتن از دیگرى دانشى تحصیل نماید.و شق سیم علم لدنى و الهامى است که مخصوص انبیاء و اوصیاء آنها میباشد و این قسم علم مانند علم افراد بشر کسبى و تحصیلى نیست و باز مانند علم خدا ذاتى هم نیست بلکه علمى است عرضى که از جانب خدا بدون کسب و تحصیل به پیغمبران و اوصیاء آنها افاضه میشود و آنان با اذن و اراده خدا میتوانند از حوادث گذشته و آینده خبر دهند و در برابر هر نوع پرسش دیگران پاسخ مقتضى گویند چنانکه خداوند درباره حضرت خضر فرماید : (و علمناه من لدنا علما) (5) و ما او را از جانب خود علم لدنى و غیبى تعلیم دادیم) و همچنین حضرت عیسى علیه السلام که از جانب خدا علم لدنى داشت بقوم خود گوید:
(و انبئکم بما تأکلون و ما تدخرون فى بیوتکم) (6) .
(شما را خبر میدهم بدانچه میخورید و آنچه در خانه‏هایتان ذخیره میکنید.)
بنابر این آیاتى که در قرآن علم غیب را از غیر خدا نفى میکند منظور علم ذاتى است که مختص ذات احدیت است و در جائیکه آنرا براى دیگران اثبات میکند علم لدنى است که بوسیله وحى و الهام (7) از جانب پروردگار بدانها افاضه میشود و آنان نیز با اراده خدا از امور غیبى آگاه میگردند چنانکه فرماید:
(عالم الغیب فلا یظهر على غیبه احدا الا من ارتضى من رسول (8) ... (خداوند داناى غیب است و ظاهر نسازد بر غیب خود احدى را مگر کسى را که براى پیغمبرى پسندیده باشد.)
با توجه بمفاد آیات گذشته،رسول اکرم صلى الله علیه و آله که سر حلقه سلسله عالم امکان و بساحت قرب حق از همه نزدیکتر است مسلما علم بیشترى از جانب خداوند باو افاضه شده و برابر نص صریح قرآن کریم که فرماید (علمه شدید القوى (9) آنحضرت برمز وجود و اسرار کائنات بیش از هر کسى آگاه بوده است و علم على علیه السلام هم که مورد بحث ما است مقتبس از علوم و حکم آنجناب است زیرا على علیه السلام دروازه شهرستان علم پیغمبر بود،و برابر نقل مورخین و اهل سیر از عامه و خاصه نبى اکرم فرموده است:
انا مدینة العلم و على بابها فمن اراد العلم فلیأت الباب (10)
همچنین نقل کرده‏اند که فرمود:
انا دار الحکمة و على بابها (11) .
خود حضرت امیر علیه السلام فرمود:
لقد علمنى رسول الله صلى الله علیه و آله الف باب کل باب یفتح الف باب (12) .
یعنى رسول خدا مرا هزار باب از علم یاد داد که هر بابى هزار باب دیگر باز میکند.
شیخ سلیمان بلخى در کتاب ینابیع المودة مینویسد که على علیه السلام فرمود.
سلونى عن اسرار الغیوب فانى وارث علوم الانبیاء و المرسلین (13) .
(درباره اسرار غیب‏ها از من بپرسید که من وارث علوم انبیاء و مرسلین هستم) و باز نوشته‏اند که پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود علم و حکمت بده جزء تقسیم شده نه جزء آن بعلى اعطاء گردیده و یک جزء به بقیه مردم و على در آن یک جزء هم اعلم مردم است (14) .
و از ابن عباس روایت شده است که پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود:على بن ابى طالب اعلم امتى،و اقضاهم فیما اختلفوا فیه من بعدى (15) یعنى على بن ابیطالب دانشمندترین امت من است و در مورد آنچه پس از من اختلاف کنند داناترین آنها در داورى کردن است.
ابن ابى الحدید که از دانشمندان بزرگ اهل سنت بوده و نهج البلاغه را شرح کرده است گوید که کلیه علوم اسلامى از على علیه السلام تراوش نموده است و آنحضرت معارف اسلام را در سخنرانیهاى خود با بلیغ‏ترین وجهى ایراد نموده است.
على علیه السلام صریحا فرمود:سلونى قبل ان تفقدونى.بپرسید از من پیش از آنکه از میان شما بروم!و از این جمله کوتاه میزان علم آنجناب روشن میشود زیرا موضوع علم را قید نکرده و دائره سؤالات را محدود ننموده است بلکه مردم را در سؤال از هر نوع مشکلات علمى آزاد گذشته است و این سخن دلیل احاطه آنحضرت برموز آفرینش و اسرار خلقت است و چنین ادعائى بغیر از وى از کسى دیده و شنیده نشده است چنانکه ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه گوید همه مردم اجماع کردند بر اینکه احدى از صحابه و علماء نگفته سلونى قبل ان تفقدونى مگر على بن ابیطالب (16) .
علماء و مورخین (از عامه و خاصه) نوشته‏اند که على علیه السلام فرمود سلونى قبل ان تفقدونىـاز من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید بخدا سوگند اگر بر مسند فتوى بنشینم در میان اهل تورات باحکام تورات فتوى دهم در میان اهل انجیل بانجیل و در میان اهل زبور به زبور و در میان اهل قرآن بقرآن بطوریکه اگرخداوند آن کتابها را بسخن در آورد گویند على راست گفت و شما را بآنچه در ما نازل شده فتوى داد و باز فرمود بپرسید از من پیش از آنکه مرا نیابید سوگند بآنکه دانه را (در زیر خاک) بشکافت و انسان را آفرید اگر از یک یک آیه‏هاى قرآن از من بپرسید شما را از زمان نزول آن و همچنین در مورد شأن نزولش و از ناسخ و منسوخ و از خاص و عام و محکم و متشابهش و اینکه در مکه یا در مدینه نازل شده است خبر میدهم (17) .
على علیه السلام با آنهمه علم و دانش در میان اشخاص جاهل و نادان افتاده بود و مردم جز تنى چند از خواص اصحابش از علم او بهره‏مند نمیشدند و مصداق سخن سعدى را داشت که گوید:
عالم اندر میانه جهال‏
مثلى گفته‏اند صدیقان‏
شاهدى در میان کوران است‏
مصحفى در سراى زندیقان
على علیه السلام همیشه آرزومند بود که صاحب کمالى پیدا کند تا از مشکلات علوم و اسرار آفرینش با او بازگو کند و اشاره بسینه خود کرده و میفرمود:ان ههنا لعلما جماـدر سینه من دریاى خروشان علم در تموج است ولى افسوس که کسى استعداد فهم آنرا ندارد.
قوانین کلى طبیعى و اصول مسلمه‏اى که مورد تحقیق دانشمندان اروپا قرار گرفته است در سخنان و خطبه‏هاى على علیه السلام کاملا هویدا است و خطبه‏هاى آنحضرت مشحون از حقائق فلسفى و معارف اسلامى است که دانشمندان و فلاسفه بزرگ مانند صدر المتألهین و غیره استفاده‏هاى شایانى از آنها نموده‏اند.
خلفاى ثلاثه که مدت 25 سال مسند خلافت را اشغال کرده بودند چنانکه سابقا اشاره شد در رفع مشکلات علمى و قضائى از آنجناب استمداد میکردند.
در زمان خلافت آنحضرت دو فیلسوف یونانى و یهودى بخدمت وى مشرف شدند و پس از اندکى گفتگو از خدمتش مرخص گردیدند،فیلسوف یونانى گفت:فلسفه را از سقراط و ارسطو بهتر میداند،حکیم یهودى گفت:بتمام جهات فلسفه‏احاطه دارد (18) .
شریفترین علوم علم مبدأ و معاد است که در کلام على علیه السلام به بهترین وجهى بیان شده است بطوریکه اسرار و رموز آنرا کسى جز آنحضرت نتوانسته است شرح و توضیح دهد.
حدیث نفس و حدیث حقیقت که در برابر سؤال کمیل بن زیاد بیان فرموده مورد تفسیر علماى حکمت و عرفان قرار گرفته و در شرح آنها کتابها نوشته‏اند.هنوز براى عالم بشریت زود است که بتوانند سخنان آن بزرگوار را چنانکه باید و شاید ادراک کنند.على علیه السلام در حدود یازده هزار کلمات قصار (غرر و درر آمدى و متفرقات جوامع حدیث) در فنون مختلفه عقلى و دینى و اجتماعى و اخلاقى بیان فرموده و اول کسى است که در اسلام درباره فلسفه الهى غور کرده و بسبک استدلال آزاد و برهان منطقى سخن گفته است و مسائلى را که تا آنروز در میان فلاسفه جهان مورد توجه قرار نگرفته بود طرح کرده است و گروهى از رجال دینى و دانشمندان اسلامى را تربیت نموده که در میان آنان جمعى از زهاد و اهل معرفت مانند اویس قرنى و کمیل بن زیاد و میثم تمار و رشید هجرى وجود داشتند که در میان عرفاء اسلامى مصادر عرفان شناخته شده‏اند (19) .
على علیه السلام در ادبیات عرب کمال تبحر و مهارت را داشت و قواعد علوم عربیه را او دستور تنظیم داد و علم نحو را بوجود آورد،در مسائل غامضه و مشکله جواب فورى میداد و معانى بزرگ و عالیه حکمت را در قالب کلمات کوتاه بیان مینمود،هر گونه سؤالى را درباره علوم مختلفه اعم از ریاضى و طبیعى و دیگر علوم بدون تأمل و اندیشه پاسخ میگفت و هرگز راه خطاء نمى‏پیمود،کسى از حضرتش کوچکترین مضرب مشترک اعداد را از یک تا ده سؤال کرد فورا فرمود:اضرب ایام اسبوعک فى ایام سنتک.
یعنى شماره روزهاى هفته (7) را در روزهاى سال (360) ضرب کن که عدد منظور (2520) بدست خواهد آمد که از یک تا ده بدون کسر به آنها قابل تقسیم است.
سرعت ادراک و انتقال،و تیز هوشى آنجناب بقدرى بود که همه را متحیر و متعجب میساخت چنانکه عمر گفت:یا على تعجب من از اینکه تو بر تمام مسائل علمى و قضائى و فقهى احاطه دارى نیست بلکه تعجب من از اینست که تو هرگونه سؤال مشکلى را در هر موردى که باشد بلافاصله و فورى و بدون اندیشه و تأمل جواب میدهى!حضرت فرمود اى عمر این دست من چند انگشت دارد؟عرض کرد پنج انگشت.فرمود پس چرا تو در پاسخ این سؤال اندیشه نکردى؟عرض کرد این واضح و معلوم است احتیاجى باندیشه ندارد،على علیه السلام فرمود کلیه مسائل در نظر من مانند پنج انگشت دست در نظر تست!
على علیه السلام در اسرار هستى و نظام طبیعت حکیمانه نظر میکرد و سخنانى در توحید و الهیات و کیفیت عالم نامرئى بیادگار گذاشته است که در نهج البلاغه و سایر آثار او مندرج است.
پى‏نوشتها:
(1) سوره انعام آیه 59
(3) سوره آل عمران آیه .179
(3) شبهاى پیشاور ص 852 نقل از تفاسیر و کتب عامه.
(4) علم را بحضورى و حصولى نیز تقسم کرده‏اند ولى آنچه بمقصود ما نزدیک است همان تقسیم علم بذاتى و کسبى است.
(5) سوره کهف آیه .65
(6) سوره آل عمران آیه .49
(7) کیفیت وحى و الهام از نظر فلاسفه و دانشمندان بجهات مختلفه تعبیر شده است براى توضیح مطلب بکتاب(ماهیت و منشاء دین) تألیف نگارنده مراجعه شود.
(8) سوره جن آیه .26
(9) سوره نجم آیه .5
(10) مناقب ابن مغازلى ص 80ـکفایة الطالب باب 58 ص 221ـفصول المهمه ابن صباغ ص 18
(11) ذخائر العقبى ص 77ـکشف الغمه ص 33
(12) خصال صدوق جلد 2 ص 176
(13) ینابیع المودة باب 14 ص 69
(14) ینابیع المودة باب 14 ص 70ـکشف الغمه ص 33
(15) ارشاد مفید جلد 1 باب 2 فصل 1 حدیث 1
(16) کفایة الخصام ص 673 شرح نهج البلاغه جلد 2 ص 277
(17) ینابیع المودة ص 74ـارشاد مفید جلد 1 باب 2 فصل 1 حدیث 4ـامالى صدوق مجلس 55 حدیث 1ـمناقب خوارزمى.
(18) نقل از کتاب افکار اممـباید دانست که ارسطو و امثال او را نمیتوان با على علیه السلام قابل قیاس دانست زیرا بطوریکه گفته شد علم امام لدنى و الهامى است ولى علم دانشمندان تحصیلى و اکتسابى است و گفته آن فیلسوف هم از این نظر بوده که او دانشمندتر از سقراط و ارسطو کسى را سراغ نداشت.
(19) شیعه در اسلام ص 20

جابر انصاری می گوید

- آیةُ الْمُتَوَسِّمِینَ‌
جابر انصاری گوید: گروهی از اهل یمن به محضر رسول خداصلی الله علیه وآله شرفیاب شده و عرض کردند: وصی شما کیست؟
حضرت فرمود: همان کسی که خدای تعالی شما را بر اعتصام به او فرمان داده است:
«وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلَا تَفَرَّقُوا»؛( سوره آل عمران، آیه 103.)
«و همگی به ریسمان الهی [قرآن و اسلام، و هر وسیله وحدت چنگ زنید و پراکنده نشوید».
گفتند: این حبل چیست و چگونه است؟
فرمود: همان فرمایش خداوند؛
«إِلّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَحَبْلٍ مِنَ النّاسِ»( سوره آل عمران، آیه 112.)
«مگر با ارتباط به خدا، و ارتباط به مردم».
پس حبل (ریسمان) از جانب خدا، کتاب اوست و حبل از جانب مردم، وصی من است.
گفتند: وصی شما کیست؟ فرمود: همان که خدای تعالی درباره‌اش فرمود:
«أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطتُ فِی جَنْبِ اللَّهِ»؛( سوره زمر، آیه 56.)
«(این دستورها برای آن است که) مبادا کسی در روز قیامت بگوید: افسوس بر من، به خاطر کوتاهی‌هایی که در اطاعت فرمان از خدا کردم».
گفتند: جنب اللَّه چیست؟ فرمود: همان که در موردش آمده:
«یا لَیتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً»؛( سوره فرقان، آیه 27.)
«(از شدّت حسرت، دست خود را به دندان می‌گزد و می‌گوید:) ای کاش با رسول (خدا) راهی برگزیده بودم!»
وصی من، همان سبیل به سوی من است.
گفتند: او را به ما نشان ده که خیلی مشتاق او هستیم. فرمود:
«هُوَ الَّذِی جَعَلَهُ اللَّهُ «آیةً لِلْمُتَوَسِّمِینَ»( اشاره دارد به: سوره حجر، آیه 75.) فَإِنْ نَظَرْتُمْ إِلَیهِ نَظَرَ «لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَهُوَ شَهِیدٌ»( اشاره دارد به: سوره ق، آیه 37.) عَرَفْتُمْ أَنَّهُ وَصِیی کَما عَرَفْتُمْ أَنِّی نَبِیکُمْ»؛( بحارالانوار، ج 36، ص 17.)
«او کسی است که خدای تعالی وی را «نشانه حقّ‌جویان» قرار داده، پس اگر به خوبی به او نظر کنید مانند «کسی که عقل و گوش سالم دارد»، حتماً خواهید یافت که او وصی من است، همان طور که مرا به عنوان پیامبر شناختید...».

مختصری از فضایل امام حسن

فصل دوم : در بیان مختصرى از فضائل و مکارم اخلاق آن سرور
صاحب (کشف الغمّه ) از کتاب (حلیة الاولیاء) روایت کرده است که روزى رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم حضرت حسن علیه السّلام را بر دوش خود سوار کرد و فرمود هر که مرا دوست دارد باید که این را دوست دارد، و از ابوهریره روایت کرده است که مى گفت هیچ وقت حسن علیه السّلام را نمى بینم مگر آنکه اشک چشمم جارى مى شود و سببش آن است که روزى حاضر بودم در خدمت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم که حضرت حسن علیه السّلام دوید و آمد تا در دامان حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم نشست ، پس آن حضرت دهان او را باز کرد و دهان خود را به دهان او برد و مى گفت : خداوندا! من دوست مى دارم حسن را و دوست مى دارم دوست او را و این را سه مرتبه فرمود.(6)
و ابن شهر آشوب فرموده که در اکثر تفاسیر وارد شده که پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم حسنین علیهماالسّلام را به دو سوره (قُل اَعُوذ بِرَبِّ النّاسِ) و (قُل اَعُوذ بِرَبِّ الْفَلَق ) تعویذ مى کرد و به این سبب آن دو سوره را مُعَوِّذَتَیْن نامیدند.(7)
و از ابى هریره روایت کرده که دیدم حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم لعاب دهن حسنین علیهماالسّلام را مى مکید چنانچه کسى خرما را بمکد(8). و روایت شده که روزى حضرت رسالت پناه صلى اللّه علیه و آله و سلّم نماز مى کرد که حسنین علیهماالسّلام آمدند بر پشت آن حضرت سوار شدند، چون سر از سجده برداشت با نهایت لطف و مدارا گرفت و بر زمین گذاشت ، چون باز به سجده رفت دیگر بار ایشان سوار شدند، چون از نماز فارغ شد هر یکى را بر یکى از رانهاى خود نشانید و فرمود: هر که مرا دوست بدارد باید که این دو فرزند مرا دوست بدارد.(9) و نیز از آن حضرت روایت شده که فرمود حسنَیْن علیهماالسّلام دو گوشواره عرش اند و فرمود که بهشت به حق تعالى عرض کرد که مرا مسکن ضُعَفاء و مساکین قرار داده ، حق تعالى او را ندا فرمود که آیا راضى نیستى که من رکن هاى ترا زینت داده ام به حسن و حسین علیهماالسّلام ؟ پس بهشت بر خود بالید چنانکه عروس برخود مى بالد!(10).
و از ابوهریره روایت شده که روزى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم بر فراز منبر بود که صداى گریه دو ریحانه خود حسنین علیهماالسّلام را شنید، پس بى تابانه از منبر به زیر آمد و رفت ایشان را ساکت گردانید و برگشت و فرمود که از صداى گریه ایشان چندان بى تاب شدم که گویا عقل از من برطرف شد!(11) و احادیث در باب محبّت حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم نسبت به حسنین علیهماالسّلام و سوار کردن ایشان را بر دوش خود و امر به دوستى ایشان نمودن و گفتن آنکه حسنین علیهماالسّلام دو سیّد جوانان اهل بهشتند و دو ریحانه و گُل بوستان من اند، در کتب شیعه و سنّى زیاده از حد روایت شده . و در باب احوال جناب امام حسین علیه السّلام نیز چند حدیثى مناسب با این مقام ذکر مى شود.
و از (حلیه ابونُعَیم ) نقل شده که حضرت حسن علیه السّلام مى آمد بر پشت و گردن حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم سوار مى شد هنگامى که آن حضرت در سجده بود و حضرت او را به رفق و هموارى از دوش ‍ خود مى گرفت . هنگامى مردم بعد از فراغ از نماز عرض کردند: یا رسول اللّه ! شما نسبت به این کودک به طورى مهربانى مى کنید که با احدى چنین نمى کنید؟! فرمود: این کودک ریحانه من است ، و همانا این پسر من ، سیّد و بزرگوار است و امید مى رود که حق تعالى به برکت او اصلاح کند بین دو گروه از مسلمانان .(12)
شیخ صدوق از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: پدرم از پدر خود خبر داد که حضرت امام حسن علیه السّلام در زمان خود از همه مردمان عبادت و زهدش بیشتر بود و افضل مردم بود و هرگاه سفر حج مى کرد پیاده مى رفت و گاهى با پاى برهنه راه مى پیمود، وهرگاه یاد مى کرد مرگ و قبر و بعث و نشور و گذشتن بر صراط را گریه مى کرد و چون یاد مى کرد عرض اعمال را بر حق تعالى نعره مى کشید و مدهوش ‍ مى گشت و چون به نماز مى ایستاد بندهاى بدنش مى لرزید به جهت آنکه خود را در مقابل پروردگار خویش مى دید و چون یاد مى کرد بهشت و دوزخ را اضطراب مى نمود مانند اضطراب کسى که او را مار یا عقرب گزیده باشد و از خدا مسئلت مى کرد بهشت را و استعاذه مى کرد از آتش جهنّم و هرگاه در قرآن تلاوت مى کرد: یا اَیُّها الَّذینَ آمَنُوا، مى گفت : لَبّیْکَ اَللّهُمَّ لَبَّیْک و در هیچ حالى کسى او را ملاقات نکرد مگر آنکه مى دید که مشغول به ذکر خداوند است و زبانش از تمام مردم راستگوتر بود و بیانش از همه کس ‍ فصیح تر بود الخ .(13)
و در (مناقب ) ابن شهر آشوب و (روضة الواعظین ) روایت شده که امام حسن علیه السّلام هرگاه وضو مى ساخت بندهاى بدنش مى لرزید و رنگ مبارکش زرد مى گشت ! سبب این حال را از آن حضرت پرسیدند، فرمود: سزاوار است بر کسى که مى خواهد نزد ربّالعرش به بندگى بایستد آنکه رنگش زرد گردد و رعشه در مفاصلش افتد. چون به مسجد مى رفت وقتى که نزد در مى رسید سر را به سوى آسمان بلند مى کرد و مى گفت : اِلهى ضَیْفُکَ بِبابِکَ یا مُحْسِنُ قَدْ اَتیکَ الْمُسى ء فَتَجاوَزْ عَنْ قَبیح ماعِنْدى بِجَمیلِ ما عِنْدَکِ یا کَریمُ؛ یعنى اى خداى من ! این میهمان تو است که به درگاه تو ایستاده ، اى خداوند نیکو کار! به نزد تو آمده بنده تبهکار، پس در گذر از کارهاى زشت و ناستوده من به نیکى هاى خودت ، اى کریم .(14)
و نیز ابن شهر آشوب از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که جناب امام حسن علیه السّلام بیست و پنج مرتبه پیاده به حجّ رفت ، و دو مرتبه و به روایتى سه مرتبه مالش را با خدا قسمت کرد که نصف آن را خود برداشت و نصف دیگر را به فقراء داد(15). و در باب حلم آن حضرت از (کامل مُبَرّد) و غیره نقل شده که روزى آن حضرت سوار بود که مردى از اهل شام آن حضرت را ملاقات کرد و بیتوانى آن حضرت را لعن و ناسزاى بسیار گفت و آن حضرت هیچ نفرمود تا مرد شامى از دشنام دادن فارغ شد، آنگاه آن جناب رو کرد به آن مرد و بر او سلام کرد و خنده نمود و فرمود: اى شیخ ! گمان مى کنم که غریب مى باشى و گویا بر تو مشتبه شده باشد امرى چند؟ پس اگر از ما استرضا جوئى از تو راضى و خشنود مى شویم و اگر چیزى سئوال کنى عطا مى کنیم و اگر از ما طلب ارشاد و هدایت کنى ترا ارشاد مى کنیم و اگر بردبارى بطلبى عطا مى کنیم واگر گرسنه باشى ترا سیر مى کنیم و اگر برهنه باشى تو را مى پوشانیم و اگر محتاج باشى بى نیازت مى کنیم و اگر رانده شده اى ترا پناه مى دهیم و اگر حاجتى دارى حاجتت را برمى آوریم و اگر بار خود را به خانه ما فرود مى آورى و میهمان ما باشى تا وقت رفتن براى تو بهتر خواهد بود؛ زیرا که ما خانه گشاده داریم و جاه و مال فراوان است .
چون مرد شامى این سخنان را از آن حضرت شنید گریست و مى گفت : که شهادت مى دهم که توئى خلیفة اللّه در روى زمین و خدا بهتر مى داند که رسالت و خلافت را در کجا قرار دهد و پیش از آنکه ترا ملاقات کنم تو و پدرت دشمن ترین خلق بودید نزد من و الحال محبوبترین خلق خدائید نزد من ، پس بار خود را به خانه آن حضرت فرود آورد و تا در مدینه بود مهمان آن جناب بود و از محبّان و معتقدان خاندان نبوّت و اهل بیت رسالت گردید.(16)
شیخ رضىّ الدین على بن یوسف بن المطهّر الحلّى روایت کرده که شخصى خدمت جناب امام حسن علیه السّلام آمد و عرض کرد: یابن امیرالمؤ منین ! ترا قسم مى دهم به حق آن خداوندى که نعمت بسیار به شما کرامت فرموده که به فریاد من رسى و مرا از دست دشمن نجات دهى ؛ چه مرا دشمنى است ستمکار که حرمت پیران را نگاه نمى دارد و خُردان را رحم نمى نماید. حضرت در آن حال تکیه فرموده بود چون این بشنید برخاست و نشست و فرمود: بگو که خصم تو کیست تا از او دادخواهى نمایم ؟ گفت : دشمن من فقر و پریشانى است ! حضرت لختى سر به زیر افکند پس سر برداشت و خادم خویش را طلب داشت و فرمود: آنچه مال نزد تو موجود است حاضر کن ؛ او پنج هزار درهم حاضر ساخت فرمود: بده اینها را به این مرد؛ پس آن مرد را قسم داد و فرمود که هرگاه این دشمن تو بر تو رو کند و ستم نماید شکایت او را نزد من آور تا من دفع آن کنم .(17)
و نیز نقل شده که مردى خدمت امام حسن علیه السّلام رسید و اظهار فقر و پریشانى خویش نمود و در این معنى این دو شعر بگفت :
شعر :
لَمْ یَبْقَ لى شَى ءٌ یُباعُ بِدِرْهَمٍ
یَکْفیکَ مَنْظَرُ حالَتى عَنْ مُخْبِرى
اِلاّ بَقایا ماءِ وَجْهٍ صُنْتُهُ
اَلاّ یُباعَ وَقَدْ وَجَدْتُکَ مُشْتَرى
حضرت امام حسن علیه السّلام خازن خویش را طلبید و فرمود: چه مقدار مال نزد تو است ؟ عرض کرد: دوازده هزار درهم ، فرمود: بده آن را به این مرد فقیر و من از او خجالت مى کشم ، عرض کرد: دیگر چیزى از براى نفقه باقى نماند! فرمود: تو او را به فقیر بده و حُسن ظنّ به خدا داشته باش حق تعالى تدارک مى فرماید؛ پس آن مال را به آن مرد داد و حضرت او را طلبید و عذر خواهى نمود و فرمود: ما حق ترا ندادیم لکن به قدر آنچه بود دادیم ، و این دو شعر در جواب شعرهاى او فرمود:
شعر :
عاجَلْتَنا فَاَتاکَ وابِلُ بِرِّنا
طَلاًّ وَلَوْ اَمْهَلْتَنا لَمْ تُمْطَر
فَخُذِ الْقَلیلَ وکُنْ کَاَنَّکَ لَمْ تَبِعْ
ما صُنْتَهُ وَکاَنَّنا لَمْ نَشْتَرِ
و علاّمه مجلسى رحمه اللّه از بعضى از کتب معتبره نقل کرده که روایت کرده از مردى که نام او (نجیح ) بوده که گفت : دیدم جناب امام حسن علیه السّلام را که طعام میل مى فرمود و سگى در پیش روى او بود و هر زمانى که آن جناب لقمه اى براى خود برمى داشت مثل آنرا نیز براى آن سگ مى افکند، من گفتم : یابن رسول اللّه ! آیا اذن مى دهى که این سگ را از نزد طعام شما دور کنم ؟ فرمود: بگذار باشد؛ چه من از خداوند عزّوجل حیا مى کنم که صاحب روحى در روى من نظر کند و من چیز بخورم و به او نخورانم !(18).
منتهی الامال باب چهارم